|
تفلد تفلد تفلدم مبارک مبارک مبارک تفلدم مبارک !!!
حالا دست دست حالا رقص رقص حالا دست دست حالا رقص رقص چقد زود پیر شدم !!! اینم از ارکست جشن راستی اومدین کادو (نظر) یادتون نره اینم از کیک تفلدم هرکی خواست می تونه برداره . . .
پ.ن : از ساناز خانوم (آجی گلم) هم بابت شکلکا ممنونم
مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.
با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند: به: همسر دوست داشتنی ام"{ موضوع: من رسیدم تاریخ: دوم می 2006 میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا. شوهر دوستدارت !!! دوستان به این سایت ها سر بزنید خیلی باحالن.
وقتی آدم گمشده ای دارد وجود محبوب را در کل هستی تکثیر شده می یابد. هرجا که می رود، هرجا که می نشیند، حتی در خواب، نشسته یا ایستاده، در کار و بیکاری، همیشه و همه جا او را جست و جو می کند. سرش را بلند می کند. نگاهش را به اطراف محوطه می چرخاند. «حس می کنم الآن اینجاست. چشمهایش از همه سو حتی از پشت سر مرا می نگرد. ولی وقتی نگاه می کنم او را نمی بینم. نمی دانم هست یا نیست!» و دوباره لبخند زد. «معناي حضور را مي فهميد؟» و دانه هاي عرق را از پيشاني پاك كرد. «شب آخري كه مي خواست برود خيلي زيبا شده بود. آرام بود. هميشه از سكوتش مي ترسيدم.» پرسيدم: زود برمي گردي ؟» گفت: با خداست. شب بود برف زيادي باريده بود. خيابان خلوت بود. جاي پاهامان روي برف مي ماند. گفت: اولين علامت! «جاي پاهامان روي برف ميماند.» گفتم: چي؟ «در حرارت همه چيز ذوب مي شود.» گفتم: پس تو مطمئني كه مي آيي؟ گفت: مي آيم. هميشه. همه جا. آن روز نمي دانستم كه راست مي گويد. نمي دانستم آمدنش چه معنايي دارد. اما آمد! باور كنيد!!!
می خواهم بروم در کوچه های شهر گاریهای شکسته و نیمه شکسته ی عشق را تا خیابان محبت بکشم و ار آن نو بسازم و پر کنم از ستاره های شکسته مهربان آنوقت آن را به تمام آنان که دوستی را درک می کنند هدیه دهم. دلم می خواهد به تمام آدمیان بفهمانم که گاهی در موسیقی حرکت برگها در صدای زیبای دریا و حتی در خش خش برگها زیر پای عابر پیاده می توان دوستی را احساس کرد. فقط باید به چشمهایمان بیاموزیم که زیبایی ها را جست و جو کنند به گوشهایمان یاد بدهیم که زمزمه ی مهربانی را بشنوند و به قلب هایمان هشدار دهیم که جز برای محبت و انسانیت نبینند.به محبت هایمان اجازه ی بروز دهیم و برای لبخندها جایی محفوظ بر لبها داشته باشیم و به عشق ها فرصت ابراز دهیم. آری بیائید تا محبت های مبهم را تفسیر کنیم. بیائید درک کنیم که گلها چه لطافتی دارند و به آنها عشق بورزیم. بیائید برای ساختن دنیایی آباد و زیبا سبد سبد نیلوفر به یکدیگر تقدیم کنیم و شیرینی آن را درک کنیم و به زیبایی دنیایی خالی از کینه و قلب هایی به زلالی آب دست یابیم...!
به امید آن روز
بسوزان شعرهایم را بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان تا نماند قصه ای از آشنایی تا شود خاموش فریاد جدایی!!!
جدایی دست بردار از سردل
کسی می آید اینجا در بر دل دل از این نارفیقی ها بریدم که تا آسوده گردد خاطر دل
شبم تار و دلم تنگ و دلم تنگ
همه عالم برایم گشته بی رنگ زبخت بد در این آشفته حالی غم هجران به سینه می زند چنگ
مهم چگونه زیستن است چگونه پیمودن راه!
باید با زندگی جنگید و لحظه هایی ناب به وجود آورد لحظه هایی پرخاطره لحظه هایی که بشود نام زندگی را بر آن نهاد باید راز زیستن را کشف کرد!!!
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است خاموشی گتاه ماست... |
|